نجوای اذان به گوش می رسد

و دلی درگیر افکاری مهمان

مهمانی ناخوانده و همیشگی

شاید وضویی از ته دل

شود کلید رهایی از شرمساری این زندان

دیباچه ی افکار خویش را

لحظه ای کاش به او بسپارم

نیت به آغاز یک راز و نیاز

فریاد تکبیرة الاحرام

و شروع دقایقی پرواز

تعظیمی به آستان دوست

سر نهادن بر گوشه ای از این خاک

پر کشیدن تا دور دست ها

قنوتی به نیت عروج تا به افلاک

کاش خدای من هم یکتا بود

محو می شد از لبانم

این تشهد همواره شرک آلود

سلامی با شوق لحظه ی دیدار

شاید نمازی دگر از سر صدق

نه الفاظی گنگ و مبهم

نه لرزان در چرخه ی تکرار

دسته ها : دلنوشته
X